درباره من
خدا ناظر است. عشق را از نقطه ای آغاز کرده ام. خطوط را متقاطع رسم نموده ام تا به هم رسیده باشند. نگاه های نگران و گریانم را در صفحه گسترده ام تا جستجو کرده باشم. و هم اکنون در فضای همین هندسه ی نوی کهنه پیش می روم. نو برای من و کهنه برای اجدادم.
*************************
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی
متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع می سوزم و
دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم
درون سینه ی
پرجوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هردم با نسیمی میشود برگی جدا از او
دیگر هیچ چیز از من نمی ماند ...
************************
گفتی برو ، گفتم به چشم....این بود کلام آخری
گفتی خداحافظ تو ، گفتم همین.....گفتی همین
گریه نکردم پیش تو ، با اینکه پرپر میزدم
با خون دل از پیش تو ، رفتم و باز نیومدم......
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده ای خوب مردانه باختم
همه ی ثروت من تحفه ی درویش
نفسم بود که به تو ، شاهانه باختم.......
لبخند آخرین من ، دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن ، داغ دل ویرانه بود
من مات مات از بازی ، شطرنج عشق می آمدم
شاه مهره ی دل رفته بود.......من لاف بردن می زدم
من لاف بردن می زدم...........
قلعه ی دل ، اسب غرور ، لشگر تار و مار عشق
دادم به ناز رخ تو ، این همه یادگار عشق
گفتم ببر هر چی که هست ، رقیب گرد چیره دست
گفتی : تو مغروری هنوز ، با فتح این همه شکست
با فتح این همه شکست........